حق ما - قسمت دوم (اعتراض به روی ماه شاطر!)
لطفا اگه (حق ما - قسمت اول) رو نخوندین، اول اونو مطالعه کنین.
تو قسمت قبلی از یه سری کارا که تهرونیا انجام میدن و یه سری رفتارهای "غیر قابل قبول" که ازشون سر میزنه، صحبت کردیم. قبل از شروع بذارین یه سناریو که تو شهر خودم اتفاق افتاد رو تعریف کنم. (با اندکی تصرّف)
یه صبح زود سرد زمستونی از خواب پا شدم. گفتم برم یه دونه نون سنگک بگیرم، یه صبحونه مفصل بخورم و یه روز خوب رو شروع کنم. شال و کلاه کردم، رفتم اونجا نوبت گرفتم. یه کم شلوغ بود ولی بالاخره نوبتم شد. تو این مدت بین دو تا از مشتریا یه ذره اختلاف نظر پیش اومد و تا نوبت من شد هنوز ادامه داشت. به هر حال پولو دادم و یه نون که یه طرفش کاملا خمیر بود و اونطرفشم مثل روی شاطر! تحویل گرفتم. تا یه کلمه گفتم: "آقا اگه میشه اینو واسم عوض کنید"، سر وصدای مردم و به خصوص اون دو نفر بود که بلند شد: "اگه نمیخوای بدش به من. تو این سرما مردمو گیر دادی که چی؟ تو ناشکری و ..." و شاطرم با این همه مدافع، یه قیافهی حق به جانب به خودش گرفت که همینه که هست، مگه اومدی شلغم بخری؟! و خلاصه از سردی هوا و اختلاف بین مشتریا سوء استفاده ی (به قول یکی از دوستا سود استفاده هم درسته) خودشو کرد. منم که دیدم هوا پسه، نونمو آوردمو با همون خرده نونای تو سفره، اون روزمو خوب! شروع کردم.
آقا شما قضاوت کنید. مگه من چی خواستم؟ خواستم در قبال پولم جنس خوب تحویل بگیرم. اشتباه کردم؟ نون درست کردن، موشک هوا کردن نیست که بگیم صنعت پیچیده ای میخواد و یه موقع اگه سوخت و از بین رفت بتونیم توجیهش کنیم.
اون روز صلات ظهر مامور شهرداری اومد در خونمون و طلب پول بابت جمع آوری زباله کرد. زباله ای که اهالی کوچه همه باید تا سر کوچه برن و تو این سطلای جدید بندازن. بعد از کلی کلنجار بالاخره (به زور!) قانعش کردم که خبری از پول نیست. بعدازظهر همون روز از همسایه ها خواستیم تا با هم یه درخواست بنویسم و از شهرداری بخوایم چندتا از این سطلا تو کوچه هم بذارن. ولی بعد از شور عمومی نتیجه این شد که چون رسیدگی نمیشه بی خیال شیمو و از حق خودمون بگذریم!
واقعا چرا اعتراض نمی کنیم؟
آها... فهمیدم! میدونید مشکل چیه؟
میدونید مشکل چیه که به کمبودها اعتراض نمی کنیم؟ (نه به تبعیضات، چرا که تبعیض یه درجه بهتره و آدم یه چیزایی کمتر داره، نه اینکه هیچی نداشته باشه!). مشکل اینه که از اول چیزی رو نخواستیم و واسه بدست آوردنش تلاش نکردیم که حالا از بی نصیب موندن از اون ناراحت باشیم. از اول ندونستیم چی میخوایم و چی حقمونه که از نداشتنش ناراحت بشیم. اصلا به حقوق شهروندی خودمون آشنا نیستیم که یاد بگیریم اونو فریاد بزنیم. اصلا وقت نداریم با حقوقمون آشنا بشیم، چون تو زندگی چیزای خیلی مهمتری هستند که باید وقت براشون گذاشت. مثلا چی؟ "زن و بچه ی من نون شب ندارن، اونوقت تو از بد بودنش حرف میزنی، تو خیلی مرفهی، کاش همینشم گیر ما بیفته"، من...
بابا به خدا اگه کار میکنی و نون شب نداری، اگه آشغالای کوچتونو جمع نمی کنن، اگه لیسانستو گرفتی و بیکاری، اگه نعمت خدا را خمیر یا سوخته می کنن و به تو انگ ناشکری می زنن!، اگه، اگه، اگه ... واسه اینه که تو رو یه توسری خور میدونن که هر چی بخوان "یواش یواش" به اون تحمیل می کنن. واسه اینه که اگه ناراحتی از دست خیلیا و دیگه تحمل نداری، تو رو با "یه جزئی تغییر" ساکت می کنن. واسه اینه که تو به کمبودها معترض نیستی که از تبعیض قائل شدن بترسن. واسه اینه که ...
ببخشید، اگه این آخرشو یه کم تند رفتم.
مطلب بعدی در راه است ...
